گریزی به ‎‎‎‌‌‌سابقه، و چگونگی ارائه اولیه رساله فیزیک جدید و فلسفه ایران باستان:

 
صفحه اصلی نقشه تارنما
 
 
 
 
 
   


" فیزیک جدید و فلسفه ایران باستان "

 

یافته‎‎‎‌‌‌های فیزیک جدید ، در سی‎‎‎‌‌‌سال اخیر ،تاثیر ژرفی بر عقاید فلسفی مربوط به مسائل طبیعی ، داشته است .
کشف پاریزه‎‎‎‌‌‌های (ذرات) اصلی‎‎‎‌‌‌تشکیل‎‎‎‌‌‌دهنده اتم ، و هسته‎‎‎‌‌‌آن ، و قوانین مربوط به حرکات آن‎‎‎‌‌‌ها ، مسائل جدیدی را ، به میان می‎‎‎‌‌‌آورد .
و نسبت به پنداری که ، از جهان داریم ، نظرات نوینی را ، وارد می‎‎‎‌‌‌کند .
اندیشیدن به این مطالب ، مرا ، که طی سالیان متمادی ، به طور ناخودآگاه ، به مبانی دانشی دیرینه کشورم ، ایران ، تعلقی خاص داشتم را ، متوجه شباهت میان عقاید فلسفی ایران باستان ، و نظریه‎‎‎‌‌‌های فیزیک جدید نمود .


شایسته یادآوریست ، براساس همان دقت و توجه ، دریافتم :
بعضی از عقاید فلسفی ایران باستان ، وارد روش زندگی و عادات ملل خاور و باختر ، شده است .


از زمانی‎‎‎‌‌‌که ، مکانیک نیوتون ، ونگره کاهنربایی (تئوری الکترومانیتیک) ماکسول ، ظاهرا ، یک دستگاه کامل و قاطع را ، تشکیل می‎‎‎‌‌‌دادند ، و این فرضیه ‎‎‎‌‌‌های اساسی ، هیچ مورد شک نبود ، بیش از سی سال ، نمی‎‎‎‌‌‌گذرد .


به نظر می‎‎‎‌‌‌آید ، این دستگاه ، پایه مطمئن و استوار یک فلسفه علمی را ، تشکیل می‎‎‎‌‌‌دهد .


از طرفی ، عده زیادی از اشخاص فرهیخته ، آن را ، اساس عقاید فلسفی و اخلاقی خود ، قرار می‎‎‎‌‌‌دادند . شاید ، بهتر است بگوییم : هنوز هم ، عده‎‎‎‌‌‌یی از متفکرین ، بر این عقیده ، استوار هستند .


این دستگاه ، به مرزی از کمال رسیده بود ، که ریاضی‎‎‎‌‌‌دانی مانند لا پلاس ، توانست ، ادعا کند :
که هرگاه ، مشخصات جهان را ، در یک آن ، به یک ریاضی‎‎‎‌‌‌دان بدهند ، او می‎‎‎‌‌‌تواند ، حالت جهان را ، در هر زمانی ، در آینده ، حساب کند .




آیا ، این قطعیت در پیش‎‎‎‌‌‌بینی ، همان قبول اصل جبر ، و انکار اصل اختیار نیست ؟


اگر بشود ، پیش‎‎‎‌‌‌آمدهای آینده را ، به دقت ، محاسبه کرد ؛
و هرگاه ، یک ریاضی‎‎‎‌‌‌دان ، به شرط داشتن استعداد ، و حوصله کافی ، بتواند ، سلسله اتفاقات را ، پیش‎‎‎‌‌‌بینی کند ؛
آیا این اثبات قطعی و علمی عقیده جبر ، نخواهد بود ؟


و چنانچه ، بخواهیم ، در جریان امور ، موثر واقع شویم ؛
و بکوشیم ، که اثر فکر و آرزوی خود را ، در تحول جهان ، باقی بگذاریم ؛
آیا ، یک خیال واهی نخواهد بود ؟


بنابراین ، این نتیجه ، قابل بیان است ، که :
وقتی‎‎‎‌‌‌ ، از روز اول ، همه چیز ، پیش‎‎‎‌‌‌بینی ، محاسبه ، و به طور قطع ، تعیین شده است ؛ پس :
این حس اختیاری که داریم ، توهمی بیش نیست .


و چون ، ما خود ، جزیی از جهان مادی هستیم ؛
که مقهور قوانین مکانیک و الکترومانیتیسم است ؛
یعنی ما ، ندانسته ، به سوی حرکات و رفتارهایی که قبلا ، به موجب حالت جهان ، در لحظه خلقت تعیین شده ، سوق داده می‎‎‎‌‌‌شویم .


پس ، برای عده‎‎‎‌‌‌یی از اشخاص تحصیل‎‎‎‌‌‌کرده ، کنجکاو و علاقمند ، این سوالات اساسی و قابل تعمق ، پیش می‎‎‎‌‌‌آید ، که :
در جایی‎‎‎‌‌‌ (جهانی) که ، همه چیز ، قبلا حساب شده ، و دقیقا ، معین شده است ، چه سود ، از فکر ، تصمیم ، و عمل ؟
اختیار کجاست ؟ ! و خوب و بد چیست ؟ !
آیا ، وجدان هم ، توهمی بیش نیست ؟ !
آیا ، گناه ، در واقع ، معنایی دارد ؟



این است ، معمایی که ، عده زیادی از متعهدان ، آرزومند ‎‎‎‌‌‌گشایش آن هستند .
در اوایل قرن بیستم ، مشاهداتی علمی ، به وقوع پیوست ، که با وجود کوشش فیزیک‎‎‎‌‌‌دان‎‎‎‌‌‌ها ، تفسیر آن‎‎‎‌‌‌ها ، به وسیله قواعد مکانیک و الکترومانیتیسم کلاسیک ، میسر نشد .

مثلا ، مشاهده شد ، که تغییرات تابش گرما ، به وسیله جسم گداخته ، تابع قوانینی‎‎‎‌‌‌که ، از نظریه الکترومانیتیسم کلاسیک ، به دست می‎‎‎‌‌‌آیند ، نیست .
در هر دمایی ، این تابش ، دارای حداکثری است ، که برای یک طول موج به خصوص ، به دست می‎‎‎‌‌‌آید .
هر چه دما ، بالاتر باشد ، این طول موج کوتاه‎‎‎‌‌‌تر است .
به طوری‎‎‎‌‌‌که ، می‎‎‎‌‌‌توان ، دمای جسم گداخته را ، از رنگ جسم ، تشخیص داد .


برای تفسیر این خاصیت ، فیزیک‎‎‎‌‌‌دان بزرگ ، پروفسور پلانک ، در سال 1901 م ، پیشنهاد جدیدی را ، مطرح کرد :
" انرژی‎‎‎‌‌‌که ، مانند جریان یک مایع ، طبیعتا ، پدیده‎‎‎‌‌‌یی پیوسته ، به نظر می‎‎‎‌‌‌آید ؛ در واقع ، به شکل دانه‎‎‎‌‌‌یی منفصل از منبع ، فرستاده می‎‎‎‌‌‌شود . "
این جدایی از عقیده قدیمی بشر ، که انرژی ، پدیده‎‎‎‌‌‌ییست پیوسته ؛ در اوایل ، آنقدر عجیب به نظر می‎‎‎‌‌‌رسید ، که خود پلانک ، حاضر نبود ، آن را ، به جز درباره نظریه تابش گرما ، در جای دیگری ، دخالت دهد .

ولی ، در اوایل طرح این فرضیه ، اهمیت واقعی آن ، خیلی به نظر نمی‎‎‎‌‌‌آمد .
تا این‎‎‎‌‌‌که ، در فاصله کوتاهی ، پروفسور اینشتین ، فرضیه کوانتای نور را ، پیشنهاد کرد .
درباره آنچه که ، بعدها ، آن را ، فوتون نامیدند .
به موجب این فرضیه : نور ، به شکل ذرات منفصل ، فرستاده می‎‎‎‌‌‌شود ، که هرکدام از آن ذرات، دارای یک انرژی متناسب با تعداد شیوش‎‎‎‌‌‌های (ارتعاشات) موج نورانی ، در واحد زمان است .
چندی بعد ، پروفسور بوهر ، فیزیک‎‎‎‌‌‌دان معروف ، فرضیه‎‎‎‌‌‌یی پیشنهاد کرد :
به موجب این فرضیه ، اتم ، نور را ، به شکل دانه‎‎‎‌‌‌های منفصل می‎‎‎‌‌‌فرستد ، و جذب می‎‎‎‌‌‌کند .
و الکترون‎‎‎‌‌‌ها ، در داخل اتم ، می‎‎‎‌‌‌توانند ، فقط ، روی مدارهایی حرکت کنند ، که دارای انرژی معینی هستند .


از زمان قدیم ، معمول بود ، که ماده را ، مرکب از ذرات بدانند :
دموکریت یونانی ، آن‎‎‎‌‌‌ها را ، اتم نامید .
ولی هیچ‎‎‎‌‌‌گاه ، انرژی را ، متشکل از ذرات مجزا ، نمی‎‎‎‌‌‌دانستند .
چند سال بعد ، اشکالات دیگری ، مربوط به تفسیر بیناب‎‎‎‌‌‌های (طیف‎‎‎‌‌‌های) نوری ، پیش آمد ؛ که نظریه بوهر ، قادر به رفع آن‎‎‎‌‌‌ها نبود .
در آن موقع ، فکر جدیدی ، برای پروفسور لویی دوبروی ، فیزیک‎‎‎‌‌‌دان بزرگ ، پیدا شد .
او فرضیه‎‎‎‌‌‌یی پیشنهاد کرد ، که در اینجا ، شایسته بررسی است !
او می‎‎‎‌‌‌گفت :
همان‎‎‎‌‌‌طوری‎‎‎‌‌‌که ، معلوم شده بود ، نور ، در عین حال ، که دارای خواص ذره‎‎‎‌‌‌یی می‎‎‎‌‌‌باشد ، دارای خواص موجی نیز ، هست .

پس ، می‎‎‎‌‌‌توانیم ، ماده را نیز ، به همین شکل ، تصور کنیم .
یعنی ، بپذیریم ؛ هر ذره مادی ، دارای خاصیت موجی نیز ، می‎‎‎‌‌‌باشد .


اکنون ، در این قرن ، با بروز نگره‎‎‎‌‌‌های جدید ، از فرضیه‎‎‎‌‌‌های ماده و نور ، مربوط به عقاید کلاسیک ، خیلی دور شده‎‎‎‌‌‌ایم .


عقاید دوبروی نیز ، نتایج پیش‎‎‎‌‌‌بینی نشده‎‎‎‌‌‌یی داشت :
به این معنا ، که اگر ، الکترون ، یک موج است ، پس چطور ممکن است ، جای آن را ، معین کرد ؟


برای بیان بیشتر چگونگی این کنکاش ، فرض کنید :
از یک دستگاه مخصوصی که ، دارای دو روزنه ، در امتداد یک خط مستقیم ، می‎‎‎‌‌‌باشد ، الکترون‎‎‎‌‌‌ها را ، عبور دهیم .
انتظار داریم ، که الکترون‎‎‎‌‌‌ها ، در امتداد آن خط ، از روزنه آخر ، خارج شوند .
و در نقطه‎‎‎‌‌‌یی ، به پرده‎‎‎‌‌‌یی‎‎‎‌‌‌که ، بعد از این روزنه ، و در امتداد آن خط مستقیم ، قرار دارد ، برخورد کنند .
با کمال تعجب ، مشاهده می‎‎‎‌‌‌کنیم ، که الکترون‎‎‎‌‌‌ها ، مانند موج نورانی ، رفتار می‎‎‎‌‌‌کنند .
یعنی ، روی پرده ، به جای ملاحظه نقاط متعدد ، عده‎‎‎‌‌‌یی حلقه‎‎‎‌‌‌های پراش می‎‎‎‌‌‌بینیم .
در این صورت ، از خود می‎‎‎‌‌‌پرسیم :
اگر پرتو الکترون‎‎‎‌‌‌ها ، مستقیم ، به سوی هدف نمی‎‎‎‌‌‌رود ، پس راهی‎‎‎‌‌‌که ، یکی از الکترون‎‎‎‌‌‌ها ، می‎‎‎‌‌‌پیماید ، کدام است ؟


برای حل این اشکال ، پروفسور بورن ، فیزیک‎‎‎‌‌‌دان مشهور ، فرض جدیدی را ، مطرح کرد :
او گفت : میزان برخورد هرکدام از الکترون‎‎‎‌‌‌ها (هنگام خروج از روزنه دوم) ، به یکی از نقاط پرده ، تابع احتمالی معین بوده ، و متناسب است ، با شدت موجی‎‎‎‌‌‌که ، همراه الکترون است .

بنابراین ، در آن نقطه معین پرده ، می‎‎‎‌‌‌توانیم ، این احتمال را ، محاسبه کنیم .
ولی نمی‎‎‎‌‌‌توانیم ، قبلا ، مسیر الکترون را ، معلوم کنیم .


تقریبا ، در همان اوان ، پروفسور هایزنبرگ ، فیزیک‎‎‎‌‌‌دان معروف ، رابطه بین خطاهایی‎‎‎‌‌‌که ، در اندازه‎‎‎‌‌‌گیری مکان و سرعت یک ذره ، در یک آنِ معین ، رخ می‎‎‎‌‌‌دهد را، کشف کرد .
برحسب این رابطه ؛هرچه بیشتر ، در اندازه‎‎‎‌‌‌گیری یکی از این دو مقدار ، دقت کنیم ؛ کم‎‎‎‌‌‌تر می‎‎‎‌‌‌توانیم ، در اندازه‎‎‎‌‌‌گیری مقدار دوم ، دقت به کار بریم .

یعنی ، یک حداقلی ، برای حاصل ضرب دو مقدار خطا ، در اندازه‎‎‎‌‌‌گیری مکان و سرعت ، وجود دارد .
در نتیجه ، نمی‎‎‎‌‌‌شود ، انتظار داشت ، که بتوانیم : اطلاع کاملا دقیقی ، از شرایط اولیه حرکت یک ذره را ، پیدا کنیم .
این اصل ، به نام " اصل عدم قطعیت " معروف است .


پس ، به این نتیجه می‎‎‎‌‌‌رسیم ، که در فیزیک جدید : برخلاف عقیده مسلم فیزیک کلاسیک ، نمی‎‎‎‌‌‌توانیم قبلا ، مسیر یک ذره ، حتی ، به سادگی الکترون را ، معین کنیم .
بنابراین : اگر ، فیزیک ، قادر نباشد ، رفتار حتی یک الکترون را ، پیش‎‎‎‌‌‌بینی نماید : چگونه می‎‎‎‌‌‌توان انتظار داشت ، که بتواند ، رفتار دستگاه‎‎‎‌‌‌های وسیع و پیچیده را ، پیش‎‎‎‌‌‌بینی کند ؟


حال ، دوباره ، به فیزیک کلاسیک ، برگردیم :
تجربیات بی‎‎‎‌‌‌شمار، و محاسبات نظری دقیق ، به بیان یکی از اصول اساسی فیزیک ، موسوم ، به اصل دوم ترمودینامیک ، یا اصل حداکثر آنتروپی ، منتهی شده‎‎‎‌‌‌اند .

آنتروپی ، مقداری است ، که تغییرآن ، مساوی نسبت تغییر مقدار گرمای موجود ، در یک دستگاه ، به دمای مطلق است .
آن دما ، موسوم به دمای کلوین است .
که می‎‎‎‌‌‌دانیم ، دمای مطلق ، همان دمای سانتی‎‎‎‌‌‌گراد است ، به علاوه عدد 273 .


این تغییر ، در یک دستگاه بسته ، همیشه مثبت است .
مثلا ، اگر یک کیلوگرم آب صد درجه را ، با یک کیلوگرم آب صفر درجه ، مخلوط کنیم ، دو کیلوگرم ، آب پنجاه درجه ، به دست می‎‎‎‌‌‌آید .
در اینجا ، با این‎‎‎‌‌‌که ، مقدار گرما ، تغییر نکرده است ، ولی ، مشاهده می‎‎‎‌‌‌کنیم ، که آنتروپی دستگاه ، زیاد شده است .
یعنی ، دیگر تنظیمی در دستگاه ، وجود ندارد .


اکنون ، آزمایش زیر را ، در نظر می‎‎‎‌‌‌گیریم :
دو ظرف در اختیار داریم ، که یکی ، پر از گاز گرم ، و دیگری ، پر از گاز سرد است ؛
این دو ظرف ، به وسیله یک لوله ، به هم مربوط هستند ؛
در وسط لوله ، یک شیر قرار دارد .


هرگاه ، یک ماشین گرمایی ، مثلا ، یک توربین را ، سر راه لوله ، قرار دهیم ، می‎‎‎‌‌‌دانیم‎‎‎‌‌‌که ، چنانچه ، شیر را ، باز کنیم :
1- گاز گرم ، به طرف ظرف سرد ، می‎‎‎‌‌‌شتابد .
2- در این شرایط ، بر روی پره‎‎‎‌‌‌های توربین ، فشاری وارد می‎‎‎‌‌‌شود .
3- این عمل ، باعث می‎‎‎‌‌‌شود که توربین ، به حرکت درآید .
در این شرایط ، ما می‎‎‎‌‌‌توانیم ، از حرکت توربین ، کار مفید ، به دست آوریم .


این امکانِ به دست آوردن کار مفید ، از دستگاه ، مربوط است ، به وجود اختلاف دما ، میان گازها ، در دو ظرف .
میزان این کار مفید ، بستگی به تنظیم میزان دماها ، در این دو ظرف دارد .


اگر ، گازها ، در دو ظرف ، در یک دما بودند ، هیچ جریان گازی ، از یک ظرف ، به ظرف دیگر ، پیدا نمی‎‎‎‌‌‌شد .
یعنی ، توربین به حرکت ، در نمی‎‎‎‌‌‌آمد .
یعنی ، کار مفیدی ، در دسترس نمی‎‎‎‌‌‌بود .


حال ، وضع دیگری را ، در نظر می‎‎‎‌‌‌گیریم :
شیر لوله را ، در شرایطی باز می‎‎‎‌‌‌کنیم ، که دیگر ، ماشین گرمایی ، در سر راه لوله ، موجود نیست ؛
گاز گرم یکی از ظرف‎‎‎‌‌‌ها ، به سوی ظرف سرد ، می‎‎‎‌‌‌شتابد .
به تدریج ، محتویات دو ظرف ، مخلوط می‎‎‎‌‌‌شود .
و بعد از مدتی ، تفاوت محتویات دو ظرف ، تشخیص داده نمی‎‎‎‌‌‌شود .
زیرا ، هر دو ظرف‎‎‎‌‌‌ ، در یک دمای متوسط ، قرار خواهند داشت .
در این مرحله ، مشاهده می‎‎‎‌‌‌کنیم که ، آنتروپی دستگاه ، زیاد شده است .
یعنی ، دیگر ، تنظیمی در قسمت‎‎‎‌‌‌های مختلف دستگاه ، وجود ندارد .
به این معنا ، که دیگر ، کار مفیدی از انرژی دستگاه ، نمی‎‎‎‌‌‌توان به دست آورد .
این حالت نهایی دستگاه ، حالت بیشترین احتمال است .


هرگاه ، وقت کافی بدهیم ، بالاخره دستگاه ، به این حالت (حالت بیشترین احتمال) ، خواهد رسید .


از طرفی ، می‎‎‎‌‌‌دانیم ، که :
میزان دمای یک گاز ، نشانه‎‎‎‌‌‌یی ، از سرعت متوسط مولکول‎‎‎‌‌‌های آن است ،
یعنی ، سرعت ، با دما ، زیاد می‎‎‎‌‌‌شود .


لذا ، در آغاز آزمایش ، مولکول‎‎‎‌‌‌های گاز ، در ظرف گرم ، سریع ،
و مولکول‎‎‎‌‌‌های گاز ، در ظرف سرد ، کند ، حرکت می‎‎‎‌‌‌کنند .
یعنی : مولکول‎‎‎‌‌‌ها ، در دو ظرف ، بر حسب سرعتشان ، تنظیم شده‎‎‎‌‌‌اند .
بنابراین ، در پایان آزمایش : دو ظرف ، دارای یک میزان دما ، خواهند بود .
و دیگر ، تنظیمی برحسب سرعت ، وجود ندارد .
یعنی دیگر ، دو قسمت ، از هم مشخص نیستند .
این حالت ، دارای بیشترین احتمال است .
در این حالت ، مولکول‎‎‎‌‌‌ها ، در شرایط بزرگ‎‎‎‌‌‌ترین بی‎‎‎‌‌‌نظمی هستند .


این نتیجه پایانی : حلقه ارتباط میان فیزیک جدید و فلسفه ایران باستان است .

در فلسفه ایران باستان ، در جهانی‎‎‎‌‌‌که ، اهورامزدا (خداوند خرد) ، آن را ، خلق کرده است ، دو اصل ، موجود است :



اصل نیکی و اصل بدی .


اصل نیکی : اصل سازندگی .

اصل بدی : اصل مرگ .

اصل نیکی : اصل نظم .

اصل بدی : اصل بی‎‎‎‌‌‌نظمی .

اصل اول : تابع سپنتامانیو ، یا روح‎‎‎‌‌‌القدس .
اصل دوم : تابع انگرامانیو ، یا روح بدی ، نامیده شده‎‎‎‌‌‌اند .

در نبرد میان این دو ، تمام ماده جهان ، درگیر است .
چه ماده زنده باشد ، چه بی‎‎‎‌‌‌جان .

اصل خوبی ، در کار است ، که نظم را ، برقرار سازد !
و اصل بدی ، در کار است ، که هر نظمی را ، در جهان معدوم کند !

با این اصل مهم ، توجه داشته باشیم که : نظم ؛ به معنی وجود ، و امکان تشخیص است .

حال ، برحسب قانون دوم ترمودینامیک ، حالت نهایی یک دستگاه ، در طبیعت ، همان حالت بیشترین احتمال است .
یعنی : حالت بزرگ‎‎‎‌‌‌ترین آنتروپی ، و بیشترین بی‎‎‎‌‌‌نظمی .


در نتیجه ، این قانون طبیعت ، جهان را ، به سوی عاقبت خود ، می‎‎‎‌‌‌راند ، که عبارت است از :
بی‎‎‎‌‌‌نظمی کامل ، یک‎‎‎‌‌‌نواختی تشخیص‎‎‎‌‌‌ناپذیر ، و نهایتا ، مرگ .


این عاقبتِ جهان را ، فیزیک‎‎‎‌‌‌دانان "مرگ گرمایی جهان" ، نام نهاده‎‎‎‌‌‌اند .

حتی ، امروزه ، افراد زیادی ، عقیده دارند ، که عاقبت جهانی که ، در آن زندگی می‎‎‎‌‌‌کنیم ، همین است !
یعنی ، مرگ و نابودی جهان .
در اینجا ، عقیده اساسی فلسفه ایران باستان ، روزنه‎‎‎‌‌‌یی از امید را ، می‎‎‎‌‌‌گشاید :
عقیده نبرد دائم ، میان خوب و بد !
جنگ همیشگی ، میان مرگ و زندگی !
یعنی ، تضاد پیوسته ، بین نظم و بی‎‎‎‌‌‌نظمی !

اصل حداکثر آنتروپی و بی‎‎‎‌‌‌نظمی ، در خدمت اصل تخریب است .
قوانین جهان مادی ، طوری است : که به تدریج ، جهان را ، به سوی مرگ می‎‎‎‌‌‌راند .

ولی ، در این جهان ، اصل نیکی ، و نظم هم ، وجود دارد .

اصل نیکی و سازندگی ، در نبرد دایمی ، با بی‎‎‎‌‌‌نظمی و مرگ است .

فرصت مغتنمی است ، که به یک اصل معنوی برجسته ، توجهی ژرف را ، معطوف بداریم :

اصل نظم ، به روح سپنتا ، سپرده شده است .

این ، روح نه تنها ، تابع قوانین مادی نیست ، بلکه ، می‎‎‎‌‌‌خواهد ، آن را ، سازمان دهد ، و از نابودی نجات بخشد .

حال ، می‎‎‎‌‌‌خواهیم ، از روی یک مثال فیزیکی ، نشان دهیم ، چگونه ، ممکن است ، این اصل ، اثربخش باشد :
لذا ، دوباره ، آزمایش ماکسول را ، در نظر می‎‎‎‌‌‌گیریم :


به خاطر می‎‎‎‌‌‌آوریم ، که دو ظرف داشتیم :
1- یکی ، پر از گاز گرم .
2- دیگری ، پر از گاز سرد .
این دو ظرف ، به وسیله یک لوله ، به هم متصل می‎‎‎‌‌‌شوند .
در وسط این لوله ، یک دریچه جداکننده ، قرار گرفته است .
وقتی‎‎‎‌‌‌که ، دریچه را ، باز می‎‎‎‌‌‌کنیم : گازهای دو ظرف ، بعد از مدتی ، کاملا ، مخلوط می‎‎‎‌‌‌شوند .
یعنی ، هر دو ظرف ، به حالت تعادل می‎‎‎‌‌‌رسند .
و دما ، در هر دو ظرف ، یکسان می‎‎‎‌‌‌شود .
بعد از این‎‎‎‌‌‌که ، این حالت یک‎‎‎‌‌‌نواختی ، حاصل شد ، دیگر ، هیچ جریان طبیعی ، وجود ندارد .
جریانی‎‎‎‌‌‌که ، به‎‎‎‌‌‌وسیله آن ، مولکول‎‎‎‌‌‌های تندتر ، از مولکول‎‎‎‌‌‌های کندتر ، جدا ‎‎‎‌‌‌شوند .


در چنین شرایطی ، یک موجود هشیار را ، در نظر بگیرید :
موجودی هوشمند ، که در کنار دریچه ، نشسته ، و مراقب حرکت مولکول‎‎‎‌‌‌ها است .

می‎‎‎‌‌‌دانیم‎‎‎‌‌‌که ، این موجود هشیار ، به شیطان ماکسول ، موسوم است .


حال ، با این تصور ، که این شیطان ، هر زمانی‎‎‎‌‌‌که ، یک " مولکول تند " را می‎‎‎‌‌‌بیند ، که از راست به چپ می‎‎‎‌‌‌رود ، دریچه را باز می‎‎‎‌‌‌کند ، تا آن مولکول ، به ظرف دست چپ ، داخل شود ؛
و هر زمان ، که این شیطان ببیند ، یک "مولکول کند" ، از ظرف طرف چپ ، به ظرف طرف راست ، می‎‎‎‌‌‌رود ، دوباره ، دریچه را ، باز می‎‎‎‌‌‌کند ، تا آن مولکول ، داخل ظرف دست راست شود .
به این طریق ، بعد از مدتی ، موفق می‎‎‎‌‌‌شود ، که مولکول‎‎‎‌‌‌های تند را ، از مولکول‎‎‎‌‌‌های کند ، جدا کند .
یعنی دستگاه را ، دوباره ، به حالت اولیه خود ، برگرداند .
و مقدار انرژی قابل استفاده ، برای به دست آوردن گاز را ، زیاد کند .
یعنی ، موفق می‎‎‎‌‌‌شود ، که آنتروپی دستگاه را ، کم کرده ، و به نظم آن ، بیفزاید .


این ، همان عملی است ، که طبیعت ، قادر نیست ، انجام دهد .
او نظم را ، دوباره وارد بی‎‎‎‌‌‌نظمی کرده است .
و اکنون ، می‎‎‎‌‌‌تواند ، از دستگاه ، کار مفید ، به دست آورد .


در این عمل ، شیطان ماکسول ، خود ، کار مکانیکی انجام نداده است .
زیرا ، دریچه را ، بدون اصطکاک فرض کردیم .


به معنای دیگر :
این روح است ، ‎‎‎‌‌‌که دارای قدرت تمیز و گزینش می‎‎‎‌‌‌باشد .
یعنی : روح قدرت آن را دارد ، که بی‎‎‎‌‌‌نظمی را ، به نظم ، تبدیل کند .
پس ، می‎‎‎‌‌‌بینیم ، که خاصیت اصلی روح ، قدرت تمیز دادن و برگزیدن است .
از طرفی ، می‎‎‎‌‌‌دانیم که : ماده ، فاقد این قدرت است .


روح می‎‎‎‌‌‌تواند : برگزیند !
ولی ، ماده ، قدرت انتخاب ندارد .


روح ، می‎‎‎‌‌‌تواند : میان نظم و بی‎‎‎‌‌‌نظمی ، یعنی ، میان خوب و بد ، یکی را ، انتخاب کند .


اگر ، روح ، بد را ، برگزیند : بی‎‎‎‌‌‌نظمی ، انهدام ، و مرگ ، به بار می‎‎‎‌‌‌آورد .
چنانچه ، روح ، خوب را ، برگزیند : نظم و زندگی ایجاد می‎‎‎‌‌‌کند .



در اینجا ، باید تغییر کوچکی ، در لفظی که ، ماکسول ، به کار برده است ، بدهیم :
یعنی ، به جای کلمه شیطان ، از کلمه فرشته ، استفاده نماییم .

اکنون ، با فرض بالا ، نظریات کیهان‎‎‎‌‌‌شناسی را ، در نظر می‎‎‎‌‌‌گیریم :
کیهان شناسان ، امروزه ، دو نظریه عمده را ، مد نظر دارند :
اول : نظریه خلقت آنی .

دوم : نظریه خلقت دائمی .

در نظریه اول ، فرض می‎‎‎‌‌‌شود :
نخست ، تمام ماده جهان ، در حجم بسیار کوچکی ، متراکم بوده است .
به طوری‎‎‎‌‌‌که ، غلظت این ماده ، بسیار زیاد بوده ، که در یک آن ، منفجر شده است .
حالت انبساطی شروع شده است ، که هم اکنون ، نیز ، ادامه دارد .


در نظریه دوم ، یعنی نظریه خلقت دایمی ، فرض می‎‎‎‌‌‌شود :
ماده میان ستاره‎‎‎‌‌‌ها ، همواره ، خلق می‎‎‎‌‌‌گردد .
یعنی ، پیاپی ، ستاره‎‎‎‌‌‌های جدیدی ، در حال تشکیل هستند .
به طوری که ، غلظت ماده ، در یک جهانِ در حال انبساط ، همواره ، ثابت است .
و ما ، خود ، جزیی از این تحول مداوم هستیم .


در اینجا ، یک سوال عمده ، پیش می‎‎‎‌‌‌آید :
که ، آیا ، در نقشه عظیم ایجاد نظم و زندگی ، ما هم ، سهمی داریم ؟
و چنانچه ، دارای سهمی هستیم ، نباید در این تحول ، با اخلاص کامل ، بکوشیم ؟

اگر ، از یک سو بگوییم : روح ، از ماده ، متفاوت است ، و تابع قوانین آن نیست ،
و از طرف دیگر ، بگوییم : روح ، از راه حیات بخشیدن ، دارای قدرت سازماندهی به ماده می‎‎‎‌‌‌باشد ،

با چنین فرض‎‎‎‌‌‌هایی ، این سوال ، مطرح می‎‎‎‌‌‌شود :
چگونه ، ارتباط میان روح و ماده ، به وجود می‎‎‎‌‌‌آید ؟


این مطلبی است ، که همواره ، فلاسفه را ، به خود مشغول کرده است .
این مهم ، امروز نیز ، یکی از مسائل بزرگی است ، که توجه بیوفیزیک‎‎‎‌‌‌دان‎‎‎‌‌‌ها و بیوشیمی‎‎‎‌‌‌دان‎‎‎‌‌‌ها را ، به خود ، جلب می‎‎‎‌‌‌کند .


بسیاری از علما ، عقیده دارند :
شیمیِ ماده زنده ، با شیمیِ ماده بی‎‎‎‌‌‌جان ، فرق دارد !

امروزه ، می‎‎‎‌‌‌دانیم‎‎‎‌‌‌که ، در ساختن مولکول‎‎‎‌‌‌های آلی ماده زنده ، روش‎‎‎‌‌‌های بسیار لطیف‎‎‎‌‌‌تری ، از روش‎‎‎‌‌‌های خشن ، به‎‎‎‌‌‌کارمی‎‎‎‌‌‌رود .


یک کارخانه شیمیایی : اتم‎‎‎‌‌‌ها و ذرات را ، با لطافت و نرمی بی‎‎‎‌‌‌نهایت ، به اشکال مختلف ، درآورده ، و می‎‎‎‌‌‌آراید .
در یک موجود زنده : ایجاد این لطافت ، نظم پذیری و آرامش ، برعهده روح است .

بنابراین ، در هر موجود زنده ، گوهری است ، که روح نام دارد .
گوهری ، که با جسم مادی ، متفاوت است .
گوهر روح : دارای قدرت تمیز دادن ، دوست داشتن ، و برگزیدن است .


روح : قادر است ، خواصی را ، ترکیب کند ، که فقط ، خود او ، می‎‎‎‌‌‌تواند بشناسد .

مثلا ، روح : قدرت آن را دارد ، که رنگ را ، از یک عدد ، که عبارت از ، طول موج نور است ، به وجود آورد .
زیبایی رنگ آبی دریا را ، دوست داشته باشد .


روح ، قدرت پدید آوردن نغمه ، از طول موج صوتی ، در هوا را ، دارد .
روح ، می‎‎‎‌‌‌تواند : موسیقی را ، دوست داشته باشد .

روح ، می‎‎‎‌‌‌تواند : زیبایی را ، تشخیص دهد .

روح ، می‎‎‎‌‌‌تواند : زیبایی را ، دوست داشته باشد .

روح ، می‎‎‎‌‌‌تواند : ماده را ، سازمان دهد .

روح ، می‎‎‎‌‌‌تواند : ماده را ، از قوانین بیهوده احتمالات ، رهایی بخشد .


این است ، درسی بزرگ ‎‎‎‌‌‌، از عقاید ایران باستان :

ما موجوداتی ذی‎‎‎‌‌‌روح هستیم .
دارای قدرت دوست داشتن و برگزیدن .
قدرتِ گزیدن خوبی یا بدی .


قدرت انتخاب نظم و زندگی .
یا ، رفتن به طرف بی‎‎‎‌‌‌نظمی و مرگ .

گفته شده است :
- سرانجام ، نیروی خوبی ، پیروز خواهد شد .

- جهان ساخته می‎‎‎‌‌‌شود .

- مردم دنیا به آزادی ، بهروزی ، نظم و عدالت ، نایل می‎‎‎‌‌‌گردند .










دانشگاه پاریس
کاخ اکتشافات
خیابان فرانکلین د . روزولت
پاریس هشتم

پاریس ، 12 نوامبر 1956

ریاست محترم ،

توسط آقای واسی ، از ورود جنابعالی به پاریس ، مطلع شدم . امیدوارم ، سفرتان ، به خوبی ، گذشته باشد .
بدین وسیله ، خواهشمند است ،که برای ایراد سخنرانی در کاخ اکتشافات ، در روز 17 نوامبر 1956 ، ساعت 15 ، در این مکان ، حضور یابید.
موضوع کنفرانس ، طبق پیشنهاد حضرتعالی"فیزیک جدید و فلسفه ایران باستان" است ، و مشتاقانه ، 25 کارت دعوت را ، خدمت شما ، تقدیم می‎‎‎‌‌‌دارم .
البته ، اگر کارت دعوت‎‎‎‌‌‌های بیشتری بخواهید ، بنده با کمال میل ، این کار را ، انجام خواهم داد .

با تقدیم احترامات
آ . لو وِی

آقای حسابی
ریاست دانشکده علوم دانشگاه تهران
هتل رویال مونسو
شماره 35 ، خیابان اُش
پاریس

" فیزیک جدید و فلسفه ایران باستان"

پروفسور محمود حسابی


سخنرانی که ، استاد ، در سال 1342 ش ، در "انجمن فرهنگ ایران باستان " بیان نمودند .
به واسطه استقبال زیاد ، از این مقاله و نظریه نوین ، به ویژه ، از سوی فلاسفه و فیزیک‎‎‎‌‌‌دانان ، مطالب این سخنرانی ، به شکل یک مقاله ، تدوین گردید ، و به احترام انجمن فرهنگ ایران باستان ، در سال 1343 ش ، در نشریه آن انجمن ، به چاپ رسید .

 
 

 

 
  Web site designed by Tafsirgaran co. Copyright © 1969-2012 Hessaby Bonyad All rights reserved